آخه دل من تاکی؟واقعا تا کی خورد میشی؟؟؟؟
عشق و عاشقی همش دروغه حتی اونی که میگه دوست داره دروغ میگه میذاره میره
آری به او بگوئید... بگوئید که من... تا ابد در کنارش می مانم... به او بگوئید که همیشه به یادش هستم... به او بگوئید که فقط او را می پرستم... به او بگوئید که بدون حضورش من هم نخواهم ماند... به او بگوئید که تمام خاطراتم با یاد اوست... به او بگوئید که روزی دستانم را به دستانش می رسانم... از کدوم آينده صحبت میکنی پنجره ها رو وا کنید که عشقم از سفر میاد برای غربت شبم مژده ای ار سحر میاد صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین پنجره ها رو وا کنید گل بریزین سبد سبد میاد که پیشم بمونه گفته نمیره تا ابد ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه بگین که این شکسته دل یه عمره که دلواپسه مي شه تو چشم تو پارو بزنم ؟
از کدوم روزای بی خورشید من
از کدوم چشمی که روشنايی داشت
از کدوم نگاه ناامید من
از کدوم صدا به آواز میرسی
تو کدوم قصه به پرواز می رسی
از کدوم پایان بی سوال من
داری به نقطه آغاز میرسی
از کدوم در میرسی که بسته نیس
از کدوم دل میگی که شکسته نیس
از کدوم عاشق دیروزی میگی
که از این بیهودگیها خسته نیس
از کدوم شب از کدوم دلدادگی
از کدوم روزای خوب زندگی
با من شکسته بی تکیه گاه
اینهمه راه اومدی که چی بگی
نمی دونی با کسی شبیه من
که توی غبار پائیز گم شده
صحبت از آينده و قشنگیاش
صحبت از بهار بعدی بیخوده
به کدوم دلخوشی دل خوش می کنی
با کدوم ترانه فریاد می زنی
من تو فکر رفتن و گم شدنم
تو چرا مانع رفتن منی
شب هنگام را غنیمت میدانی !
شب با عاشقان پیوند دیرین دارد
دلشان را با هر آنچه در آسمان شب می بینند
پیوند میدهند !
با ستاره میدرخشند
و برق نگاه یار تجسم میکنند !
با ابرهای سنگین همزاد میشوند
اگر ببارند ، اشک میبارند چونان
وگر نبارند غم در دل فزون کنند !
با نسیم شبانه ، پیغام دلدادگی به گوش دلدار رسانند ...
قاصدکی همراه نسیم
به کویش روان گردانند
و او از پیغام لبریز عشق گردد !
شب رازها نهان دارد
شب محرم انسانهای پاک
شب شور مجنون
شب بیتابی لیلی
در خود پنهان دارد !
شبت را زنده نگه دار .

غصه قلبت جارو بزنم ؟
تو شب ساك موهاي سيات
مثل يك ستاره سوسو بزنم؟
*
كاش مي شد مثل شباي كودكي
پرده هر چي غمه پس ببريم
شب كه شد از توي پلك پنجره
تا دل ستاره ها دس ببريم
*
كاش مي شد تو آينه چشماي تو
خنده دوباره ي خدا رو ديد
از شب چشاي مهربون تو
دوباره يه مشت ديگه ستاره چيد
*
يه شب از همين شبا اسم منو
روي بوم خاطره صدا بزن
قدمي تو كوچه باغ قلب من
پشت دروازه ي لحظه ها بزن
*
مي دونم كه با كليد خاطره
قفل كهنه ي دلم وا نمي شه
تو خيابون شلوغ زندگي
خونه ي قلب تو پيدا نمي شه
*
كاش مي فهميدي كه اون شباي دور
حالا تنها يادگاره واسه من
كه چقد تنگه دلم براي تو
كه چقد سخته برام بزرگ شدن
امشب شعري خواهم نوشت
شعري كه نام تو را كه
«با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو رفته اي»
تكرار كند
خوابي كه اين روزها همراه تو شده است
همان خوابي كه سرودي كرده بودي
«پر طبل تر از حیات»
خواب خود را
با فصلها در میان نهاده ي
«با فصلی که در می گذشت؛»
من در انتظار فصل سردي ام كه درونم جريان دارد
به جستجوي آن فصل بودم
تو
خواب خویشتن را
«با برفها در میان نهادي
با برفی که می نشست؛»
من به پاييزي بي بهار متصلش كردم
«تو خوابت را
رازی کردي»
و من راز خواب تو را از بامداد خواستم
من خواب تو را
فرياد زدم
«چنان چون سنگی
که به دریاچه ئی
و بودا
که به نیروانا.»
آن چه ماند حسرتي بود
از نامي كه
بروي سنگي ساده حك شده بود






