درباره وبلاگ

همه اين بي نوشتن ها را مي نويسم همه دردها رامي نويسم براي تو مي نويسم
تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم تنها و براي تو مي نويسم..
همان طور كه بخواهي. همانطور كه تو بخواني.چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..
مي نويسم از همه روزهاي دلتنگي از همه روزهاي بي كسي از همه روزهاي كه حتي سلامي نبودحتي احوالپرسي مختصري كه من به همه اينها راضي بودم..
مي نويسم برايت چه باشي چه نباشي چه بخواني. چه نخواني.من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم. تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم..
مي نويسم فقط براي تو مي نويسم من شب هنگام زير پتوي چارخانه صورتي ام مي خزم چشم ها را می بندم تاتو راپيدا کنم تو همين حوالي هستي چه فکرت ته خط باشد چه يک نقطه تومهمان رويای شبانه منی
براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم...
مینای عزیزم خیلی دوست دارم امیدوارم که هر جا باشی خوب و خوش و سلامت باشی
بهترینهارو برات آرزو می کنم
خیلی دوست دارم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد...

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست
کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم
کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم
کاش همه را دوست داشتيم
کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم
کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد
کاش دلهايمان دريايي مي شد
کاش مي فهميديم زندگي زيباست
و
لذت مي برديم تا نهايت
کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد
کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود
کاش...
کاش...
کاش...





خدا
به چشمانم نگاه کن
آیا جز عشق در آن چیزی می بینی؟
اگر روزی احساس کردی که در چشمان همیشه بارانی من جز عشق می بینی
بگو تا آن ها را کور سازم
چشمانی که عاشق نباشند و بر غم جدایی تو نگریند
جز کوری مستحق هیچ نیستند![]()

فرصتي نيست تا بينديشم
فرصتي نيست تا رسيدن مرگ
من به اميد قطره اي باران له شدم زير دانه هاي تگرگ
فرصتي نيست تا بينديشم
وقت رفتن هميشه نزديک است
جاده ها پر ز اشتياق منند
آسمان هم هميشه تاريک است
فرصتي نيست تا بينديشم
شعله شمع رو به خاموشيست
لحظه ها را ز ياد خواهم برد.![]()

نوشته شده توسط mojtaba در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
گاهی وقتا که میخوام به یاد تو گریه کنم
اشک بی کسی من گونه هامو می سوزونه
تا میاد خنده ای رو لبهای من جون بگیره
یاد چشمات روی لبخند منو می پوشونه
جای خالیت روی مثل یه خواب روی چشمام میشینه
کور میشه انگاری بی تو دنیارو نمی بینه
درو دیوارای خونه از تو داره صد نشونه
گلای باغچه می گیرن از فراق تو بهونه
کاش میشد با مهربونی پر کنیم فاصله هارو
من میخوام اما چه فایده دل تو نامهربونه
من میخوام اما چه فایده دل تو نامهربونه
جای خالیت مثل یه خواب روی چشمام میشینه
کور میشه انگاری بی تو دنیارو نمیبینه
من که چون شمعی به شام تار تو افروختم
هر چه کردی با دلم از شکوه لب را دوختم
روز و شب بوده دعای من سلامت بودنت
پس چرا آتش شدی از شعله هایت سوختم
پس چرا آتش شدی از شعله هایت سوختم؟




نوشته شده توسط mojtaba در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت