تبليغاتX
آخه دل من تاکی؟واقعا تا کی خورد میشی؟؟؟؟

اکنون که شب از نیمه گذشته

اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد
دوستت دارم عزیز
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 21:5 موضوع | لینک ثابت


تو مثل

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد
قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم


 

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 21:4 موضوع | لینک ثابت


دارم از چشات می خونم

دارم از چشات میخونم

باورش سخته هنوزم

تو نباشی توی شعر ام

من دیگه از کی بخونم

حالا که می خوام بمونی

شعر رفتن و می خونی

قلب من عاشق ترینه

اینو از چشام می خونی 


 

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت


دستام

وقتی دستانم از اعتماد تهی است
چه فرقی می کند
 که بگویم
 اینجا زمستان است یا بهار .
اینجا سرد است
از تکرار ِ نبودن اعتماد .
وقتی گوشهایم ایمان نمی اورند به کلام
بیهوده ،  برایم واژه های دلفریب میچینی
من از گور بی اعتمادی برخاسته ام
دشتهای اعتماد در سیلاب دروغ و خیانت
مرده اند .
وقتی نگاهم لبریز ِ وحشت می شود
از نگاهت ، می دزدمشان ...
نگاهم که می کنی ،
فرهنگ لغات میشود یک کلمه "عبث " .
اینجا تداوم خالی بودن از اعتماد است .
سرد است .
باور کن،
بر هیچ از واژه ها جمله می بافی .
چرخهای اعتماد
دیر زمانیست که دیگر
نمی چرخند .

 
 هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
تو نمی فهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آنکس دلش را به دل سنگ تو بست
تو نمی فهمی اندوه مرا ...


 

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت


تصور مبهم

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
 

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها
 
همه جا در پی تو می گردم...
 
 
***********
 
 
تنهايی آشناست. تنهايی لهجه ندارد. هميشه با توست. آنگاه که احاطه‌ات

 می‌کند چون برگی می‌شوی که درون آب غرق می‌شود. مانند کفشی
 می‌شوی در ابتدای باتلاقی پنهان و گنگ.

تنهايی تنها يک واژه نيست. آونگ زمان است. تنهايی مفهومی کاملاً
هرجايی‌ست. تنهايی هرجايی‌ست. بازوهای ستبر مرگ است. ترس است.

ترس، کوير تنهايی‌ست.

کوه و دريا و جنگل، نشانی تو را می‌داد عزيزترين.

نشانيت را ديروز گرفتم از جنگلی که به سراغ چشمانت آمده بود همان که
 سبزی تيره‌اش از ژرفا، غرق می‌کند مرا که شناگری نمی‌دانم. دستی از
ابرها... وهم آلود... عظيم... نيامده‌ست به نجات... تو را اشاره می‌کند...
چشمانت را و لبخندت را... من غرق می‌شوم...
 در انگبين لبانت... و شعله‌ور
 خواهم شد از اين شرار... که گويی تنها بهر سوختن من آمده است.

ای کاش، پروانه به دنيا می‌آمدم.
 تا در خلسه‌ای فرو روم... خوشايند... فقط برای هميشه.

شايد بايد ببخشم تمام آينده را به ديگران. اين وصيت من نيست.
 ادامه زندگی من است. قلبم را به کسی می‌دهم تا آرمانی‌ترين
 تنديس را از آن بسازد. انگشتانم را هم
 می‌دهم به فروغ... سبز می‌شوند؟
 نمی‌دانم. خواب‌هايم را به شوق کودکانی می‌فروشم
 تا با آن سکه‌ای ضرب کنم که تصوير هيچ قدرتی رويش نباشد...
 و با آن چشمه‌ای می‌خرم تا چشم‌هايم را در آن پاک نمايم
و ببخشمش به راهزنی که دل می‌ربود. و صدايم گرچه نيمدار است به
پيرمردی که دايره می‌نوازد برای سکه‌ای ناچيز.

می‌دانم اگر خاک هم بشوم، باد مرا با خود خواهد برد به اقيانوس.
 حتی از من سوتکی هم نمی‌سازند تا کودکان...
 شايد صورتکی بسازند از اندام تکيده من که زيبنده‌تر باش

 


 

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت


قلب عاشق بي قراره

تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره
                                              آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه 
                              جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته
                                   كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته
 
 

                                


 

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت


همه دنيا ...ديوار بود

همه دنيا ...ديوار بود
ديوارهاي سنگي
ديوارهاي بلند دلتنگي
و تو را ...ديدم
و هزار پنچره بر روي من گشوده شد
هر پنچره هزار فصل بود
که مرا با آن سوي ديوار آشتي مي داد
هر پنچره هزار خاطره بود
که مرا با خودم آشتي مي داد
تو رفتي، و تمام دنيا دوباره ديوار شد
اين بار ، خسته...در اين سوي ديوار نشسته
ولي با بغض هزار خاطره
از آن سوي ديوار


 

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت


من و سايه ام

من و سايه ام

باز هم
راه خواهيم رفت
و من
برايش قلب خواهم دوخت
چشم خواهم کشيد
کفش خواهم خريد
دستهايش را
رنگ خواهم زد...
من و سايه ام
باز هم
راه خواهيم رفت
خواهيم خنديد
خواهيم گريست
و من برايش
سايه بان خواهم بود


 

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت


از غم بياموزيد وفا را

در خواب ناز بودم شبي . . .

 ديديم کسي در مي زند . . .


 در را گشودم روي او . . .


ديدم غم است در ميزند . . .


اي دوستان بي وفا . . .


از غم بياموزيد وفا . . .


غم با آن همه بيگانگي . . .


هر شب به من سر مي زند . .


 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت


در غربت مزار خودم گريه ام گرفت

در غربت مزار خودم گريه ام گرفت

از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت

وقتي که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ي سه تار خودم گريه ام گرفت
 
پاييز مي وزد و تو لبخند مي زني
 
ما من از بهار خودم گريه ام گرفت
 
يک تکه آفتاب برايم بياوريد!
 
از آسمان تار خودم گريه ام گرفت


 

نوشته شده توسط mojtaba در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت


آخرین نگاه

پاییز
احساس میکنم پاییز عمرم فرا رسیده
صدای آه و ناله ام همچون خشخش
به زیر پاهای تو به گوش می رسد
کاش سر به زیر بودی
تا زیر چشمی به من می انداختی
و خرد شدنم را؛شکستنم را
زیر قدمهای سنگینت حس میکردی
هیچ گاه تو را اینگونه ندیده بودم
پشت پازده به گذشته
به سوی آینده ای نامعلوم
یعنی نمی توانی شکستنم را
در فراقت احساس کنی
تو را به عاشقانه هایمان قسم
زود برگرد"
چشمانم خشکیده بس که به راه مانده
شاید فردا که بیایی دیر باشد


 

نوشته شده توسط mojtaba در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 21:44 موضوع | لینک ثابت


دیگر صدایم مکن

                                                                            

                                                                             
                                            
کسی آمد و صدایت کرد
                    دیگر صدایم مکن
کسی آمد و نگاهت کرد
                    دیگر نگاهم مکن
پشت سر
قاعده یی
به وسعت مکث با قی است
الباقی
کاریست که نکرده ایم
اما باقیست
می خواستی چیزی بگویی
لازم نیست
اصلا لازم نیست
پریان
که چشمانم
این چنین به خشک سالی رسیده است
لازم نیست
اصلا لازم نیست
تنها
آینه را بردار
و تیری رها کن
آماده ام
تردید مکن
من زنده به گور تو ام!!


 

نوشته شده توسط mojtaba در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 17:7 موضوع | لینک ثابت


سالهاست که ...

سالهاست که کور شده ایم
قرن هاست کر گشته ایم
حتی صدای تپش قلب خویش را از یاد برده ایم
سالهاست که قلب را انکار کرده ایم
و در سر زندگی میکنیم
سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ایم


    


 

نوشته شده توسط mojtaba در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت


طغيان دل

Image hosting by TinyPic 

بي تو در ياي دلم طو فاني است
 
آسمان چشم من باراني ايست
 
در حسار زندگي زنداني است
 
 
نيست كاخ
 
بي تو ديگر ياسمن مستي نكرد
 
 
اين شگفتي از سر حيراني است

Image hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت


I love You

     Image hosting by TinyPic

               Image hosting by TinyPic

 

               ای کاش می توانستم نشان دهم،         I wish l could make you.

 
که تا کجا دوستت دارم.                 Understand how l love you
 
همیشه در جستجو هستم،                  l am always seeking but
 
اما نمیتوانم راهی بیابم...                      cannot find a way….
 
به آن آنی در تو عاشقم،                l love in you a something
 
که تنها خود کاشف آنم                 that only have descovered
 
آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،                   the you_ which is beyond the
 
و تحسین می کند.                    you of the world that is
 
آنی که تنها وتنها از آن من است.              admired and known by others
 
آنی که هرگز رنگ نمی بازد،               a you which is eapecially mine
 
وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.                 Which cannot
Image hosting by TinyPic
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت


او را می شناسم

در دوردستها کسی را می شناسم که قلبی به

                                                   وسعت دریا دارد
چشمهایش امتدادی از غمگین ترین غروب خورشید زندگیش
و تبسم لبانش گلچینی از غنچه های نو شکفته ی
                                                 بهاری است
                 دستهایش به اندازه تمام کهکشانها جای دارد
          و قدمهایش در ابتدای زندگیست
   او را و نگاههای عاشقانه اش را می شناسم
نگاههایی مملو از یاس محبت
                     او را می شناسم
            او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است
 او را که همراه نسیم صبا می وزد ، آری او را می شناسم
در دوردستهاست ولی در دور دستی که همین نزدیکیهاست
       خانه اش پر از سادگی و صفا
                  کلبه ی بی ریا و محقر او را می شناسم
او نیمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش همیشه
                                                                              آبی باد
                                             او را می شناسم.............


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت


قرارمان فردا

قرارمان فردا
 
پای همین شعر
 
که قرار است.
 
ادا مه اش آواز کشتگان باشد
 
یا نیمه ی دیگر تو
 
که پشت همین دیوار جا مانده است
 
نگران مباش
 
این بالهای بریده
 
پایان خوشی خواهدداشت.
 
***
 
       خون قرمزه رنگ عشقه اشك بي رنگه درد عشقه.
خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشك اول ميسوزه بعد مياد بيرون.
خون مال زخم جسمه ولي اشك مال زخم روحه.
جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشك خوب نميشه.
خون هميشه ناشي از دردو غمه ولي اشك بعضي وقتها ناشي از خوشحاليه.
جلوي خون رو ميشه گرفت ولي جلوي اشك رو نه!
از جاري شدن خون كسي خجالت نمي كشه اما بعضي ها براي اينكه از اشك ريختن خجالت نكشن دستاشونو ميزارن رو
صورتشون!


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت


گوش هايت صداي مرا نمي شنيدند

گوش هايت صداي مرا نمي شنيدند

من فرياد مي زدم

اين من بودم

سکوت را فرياد زدم

تو نمي شنيدي

چون صدايم عاشقانه بود

ديگر هيچ نمي گويم

در سکوت من بمير

 

Upgrade your email with 1000's of cool animations

 

کاش آن روز که تقديم تو شد همه ي هستي من 
 
مي سپردم که مواظب باشي جنس اين جام بلور است

 لبريز از عشق و غرور گر بازيچه شود        

 مي شکند... مي شکند...مي شکند... مي شکند 

 Upgrade your email with 1000's of cool animations


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


درد بی درمون(جای خالی ِ عکست)

تازه شده یک دقیقه
تازه تو رفتی از پیشم
ولی هنوز عطر نگات
مونده رو چشم ِ خیس من ؛
هنوز صدات تو گوشمه
داری باهام حرف می زنی
می گم بهت بمون ، بازم
می ری و تنهام می ذاری ،
آره ، آره ، بازم می گم
ترسی ندارم از کسی
خدا خودش خوب می دونه
برام تو تنها نفسی ؛
می گم هنوز توی دلم
خدا باز آبروم نره !
مواظبم باش ، نکنه
بباره چشمام دوباره ؛
خدا کمک این دفعه
بچرخه خوب این زبونم
می خوام بگم دوسش دارم
توی چشاش نگاه کنم ؛
بازم می لرزه این تنم
وقتی که وای میسّی باهام(جلوم)
هر چی قرار بود که بگم
بازم می خشکه رو لبام ؛
داره صدا داد می زنه
کجایی تو!، بیا بیرون
میپَّرم از خواب نگات
هیچی نمونده جز جنون ؛
دردِ بی درومن ِ دیگه ...
نیستی ، هَمَش دل می گیره
جای خالی توعکسمُ
هیچ گلی که
نمی گیره ...

 تقدیم به خواهر گلم


 

نوشته شده توسط mojtaba در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت


*رفع زحمت *

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
 دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
 هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

عزیزم هر جا که هستی شاد باشی


 

نوشته شده توسط mojtaba در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت


روزهای رفته

تو فکر یک سقفم یه سقف بی روزن           

یه سقف پا بر جا محکم تر از آهن
تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی
سقفی برای ما حتی مقوایی
سقفی که تن پوشه هراس ما باشه
تو سردییه شبها لباس ما باشه
سقفی اندازه قلب من و تو
واسه لمس طپش دلواپسی
برای شرم لطیف آیینه ها
واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم
از تو و از خواستن تو می گم و دوباره می گم
زندگیم و زیر این سقف با تو اندازه می گیرم
گم می شم تو معنی تو معنی تازه می گیرم
سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه
یه افق یه بی نهایت کمترین فاصله مونه
.........................
وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ایست
در این همسایگی و چه حکمتی ست در این بیگانگی......
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت


ای تنها سلام من

با یاد و  نامش و با رخصت از حضور پر عشقش ، یکباره دیگه و از همیشه کوبنده تر  ؛
  با تمام حضور سلامت میکنم ،  
    با تمام وجود تمنایت ،
    با تمام غرور نگاهت ،
    با تمام سرور صدایت ،
 و با تمام شکوه یادت ؛
              ای تنها سلام من !
              ای تنها مراد دل پر سودای من !..


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت


باور کن...


ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.
 
 
 
اگر روزي كسي از من بپرسد
كه ديگر قصدت از اين زندگي چيست
 
بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


زندگی

همه چیز دل انگیز و لذت بخش است ...
آنگاه که تو باشی
حتی غم !
چه زیبا روزها و شبهایی
که پر است از صوت روح افزای تو
حتی در خواب !
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 17:1 موضوع | لینک ثابت


fratp30 blog


Cursors

بزرگترین گالری کدهای جاوا