تبليغاتX
آخه دل من تاکی؟واقعا تا کی خورد میشی؟؟؟؟

قول

 
 
قول بده که هرگز فراموشم نکنی،
    زیرا اگر تصور می کردم
    که فراموشم خواهی کرد
        هرگز نمی رفتم.


 

نوشته شده توسط mojtaba در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت


تصوري داشتم...

تصوري داشتم...
 
خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم
 
در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم
 
در هر قسمت 2 جاي پا ديدم
 
يكي متعلق به من و ديگري به خدا
 
وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم
 
به جاي پا روي شن نگاه كردم
 
ديدم كه چندين زمان در زندگيم
 
فقط يك جاي پا بيشتر نيست
 
دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
 
براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم
 
خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم
 
هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت
 
ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست
 
چرا در زماني كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟
 
خدا فرمود: فرزند عزيزم
 
تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم
 
در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني
 
در آن لحظات تو را بدوش كشيدم
.......
 
                        ************************
دشوارترین باور
                         پذیرش باطل بودن چیزی است که
به گمان حق
                        هستی خویش را به پای آن ریخته ایم ...
 
   


 

نوشته شده توسط mojtaba در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه

اگه دردی تو پاهات حس کردی. اگه احساس ميکنی خيلی خسته ای.به خاطر اينه که روزی هزار بار توی خاطرم ميای و ميری.
زندگی کتابیست پر ماجرا. هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز .
هر وقت خواستی ببينی کسی دوستت داره توی چشماش زل بزن تا عشقو توی چشماش ببينی .اگه نگات کرد عاشقته. اگه خجالت کشيد برات ميميره.اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو ميميره.
هيچوقت دنبال کسی نبودم که بتونم با اون زندگی کنم. بلکه دنبال کسی بودم که نتونم بی اون زندگی کنم.
عشق يک کلام ساده است. ساده اما آشنا! عشق با نگاه آغازمی شود ... با محبت اوج می گيرد ...
وبا گريه به پايان ميرسد.


 

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


فاصله

اگـر چه فـاصله بــين مـا يـک نفـسه


امــــا اون يـک نفس هم ازم بگـــــير



دووووووووســــــــــــتـــــــت دارم


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 21:3 موضوع | لینک ثابت


نیلوفر

 

                                                                 نیلوفر

از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
در پس درهاي شيشه اي رؤياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود .
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم .
***
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .
كدامين باد بي پروا
دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد
من به رؤيا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد
 
سهراب سپهری

 

 


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


قافله

نتوان گفت که این قافله وا می ماند
خسته و خفته از این خیل جدا می ماند
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی
این سفر همره تاریخ به جا می ماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند
می رسیم آخر و افسانه ی وا ماندن ما
همچو داغی به دل حادثه ها می ماند
بی صداتر ز سکوتیم ولی گاه خروش
نعره ماست که در گوش شما می ماند
بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما
مرد با هرچه ستم هر چه بلا می ماند
.....................
شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر
با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد
خاک کم آب شده مثل کویر تشنه
شاید از جای دگرمزرعه شیبی دارد
سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد.....
...................
ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش می شه عروس ماهییا شاه ماهی می شه همسرش
ماهییه باورش نبود تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر می شه نگاه اخرش.......


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت


عشق ورزیدن

روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست که عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند؟


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت


اگر جوانی عاشق شد؟

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.
 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده دیدم


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 20:0 موضوع | لینک ثابت


یا اباالفضل

 

مشک یعنی رمز محیا و ممات

مشک یعنی رشته ای سوی نجات

مشک یعنی ابروی یک دلیر

مشک یعنی  نعری آن نره شیر

مشک یعنی العطش دردشت خون

مشک یعنی رمز حق در کاف و نون

مشک یعنی پاسداری از لوا

مشک یعنی دست از پیکر جدا

مشک یعنی کاف حق باشد ز تن

مشک یعنی بر تن مردان کفن


 

نوشته شده توسط mojtaba در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت


آخه دل من

آخه دل من دل دیوونه من

تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

اخه دل من دل ساده من

دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار

دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت

تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیش روت

دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد

از اون چی موند برات به جز یه خاطره پیش روت

آخه دل من دل دیوونه من تا کی می خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار

تا کی می خوای بشینی به پاش بسوزی

تا کی می خوای بشینی چشم به در بدوزی

در پی پیدا کردن کسی برو که فقط واسه خودت بخواد تورو


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


معنی دوست داشتن

د:داشتن
و:اونيکه
س:ستايش کردنش
ت:تمومي نداره


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت


خنده سرد

وقتی فهمید می خوامش خندید و رفت
 
التماس را توی چشمام دید و رفت
 
با همه خوبیهام بی وفا
 
رنگ غم به زندگیم پاشید و رفت
 
دیگه دل از همه دنیا سرده
 
کی میگه گریه دوای درده
 
بعد از اون چشم من دیگه خواب نداره
 
 
بس که گریه کردم چشام آب نداره
 
هر چی من بگم باز تمومی نداره
 
از غم و غصه هام
 
که حساب نداره
 
چه کنم ای خدا با دل شکسته
 
چه کنم با دلی که ز خون نشسته
 
میدونست مهرشو با جونم خریدم


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت


قلب شکسته و دلتنگ

 
قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم.... 
باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.... سهم من در این لحظات تلخ دو چشم
خیس است و یک قلب شکسته.... قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی
دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛
احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با  حضور سردش پر کرده
است..... تمام نگاهم به قاب عکست است  تو را میبینم
و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم  و دوباره چشمهایم مثل
 همیشه بهانه تو را میگیرند! چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا

گذاشتی ..... دو چشم خیس ؛ یک قلب شکسته و نا امید ؛  چند خاطره تلخ ؛
یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا! دلم خیلی گرفته ؛ اینبار دیگر کسی نیست
که دلم را با  حرفهایش آرام کند ؛ با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد
؛  دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم  پاک کند
 و مرا نوازش کند..... تنها خودم هستم ؛ دل پر از دردم است  و یک بغض کهنه در
گلویم.... هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛ کاش دلم بارانی میشد  تا از این
حال و هوای تلخ بیرون بیایم.... کجایی ای یار بی وفایم ؟ کجایی که زندگی

 بدون تو یک کاووس است! دلم بدجور هوایت را کرده است ؛ چرا رفتی؟
 رفتی و دلم را با خود نبردی .... رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من
 دیگر هیچ تنهایی نیست ؛  رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من
دیوانه وار  تو را دوست نخواهد داشت..... هنوز هم چشمهایم از دوری
تو بارانی است ؛ و هنوز هم تو  با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت
برای من مقدس و عزیزی...  تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی
 داشت.... و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم
اسیرم
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه دهم بهمن 1385 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت


غروب رفتن

 
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 19:40 موضوع | لینک ثابت


ای کاش!

آرزو دارم دستي در دستانم بود و مرا نوازش ميكرد
اي كاش آن دست، دستان مهربان تو بود!                                 آرزوي آغوش گرمي را دارم كه مرا در آغوش خود گيرد
ودر اغوشش با من با صداي آهسته درد و دل كند
و اي كاش آن آغوش، آغوش گرم تو بود!
آرزوي يك بوسه را دارم!
بوسه اي از سوي يك لب سرخ!
از سوي كسي كه زندگي
من است و با تمام وجود دوستش دارم
كاش و اي كاش آن بوسه از سوي تو بود
آرزوي پرواز دارم، پرواز از اين سرزمين بي محبت
ميخواهم سفر كنم، سفر بسوي سرزمين خوشبختي ها
و كاش همسفري بود، و آن همسفر من تو بودي!
آه
آرزوي شنيدن صداي نفسهايت را دارم
كاش فاصله اي نبود و كاش ما در كنار هم بوديم
تا صداي نفسهاي گرمت را احساس كنم
كاش مرزي نبود بين ما و اي كاش اگر هم
مرزي بود آن مرز تو بودي!
آرزو دارم دست درون موهايت كنم و
برايت در يك شب عاشقانه لالايي را بخوانم
كاش اگر همبستري بود ، آن همبسترم تو بودي
آرزو دارم حتي از دور دست ها نيز چهره ات را ببينم، اما !
آرزو دارم تمام آرزوهايم را زنده كني
آرزو دارم دستانت را بگيرم و بر لبانت بوسه
زنم و بگويم كه خيلي دوستت دارم عزيزم
و اي كاش آرزوي من آن آرزوهاي من
همه تو بودي تا ديگر نه آرزويي داشتم
و نه ديگر رويايي را در سر داشتم
 
 mojtaba

 


 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت


خدایا!

خدايا!
از عشق اين روزهايمان چيزي کنار بگذار براي روزي که فراموشمان شد که عاشق بوديم چيزي به اندازه يک مشت خاطره،يک لبخند،يک نگاه مهرآميز تا دوباره وجودمان را در زلاليش بشوئيم واز نو بياموزيم.
 
 
اگرخيال داري دوستم بداري هم اينک دوستم بدار پيش از آنکه بميرم
چون آن وقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد اگر حالا بدانم
مي توانم با صداي بلند فرياد بزنم و نيم اجازه اي از سهراب بگيرم و بگويم:
تا تو هستي زندگي بايد کرد


 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت


تکیه های قلبم

تکه هاي قلبم را با تو قسمت مي کنم ....



شايد هيچ اثري بر اين سرماي زمستاني نداشته باشد



اما تنها براي لحظه اي



مي تواني عشق واقعي را در دستانت حس کني ...!

 

ساغرم گرديده لبريز از شراب ديگري
سر زده از مشرق دل آفتاب ديگري
تشنه ي مرگي دگر هستيم اي زاهد بنه
بر گلوي اشتياق ماطناب ديگري
از خط دفتر مراکيفيتي حاصل نشد
خرج مستي ميکنم هر شب کتاب ديگري
از حجاب تن گريزانم چو بوي گل ولي
بيم ان داارم شود اين هم حجاب ديگري
تا زبند زلف او قصد رهايي ميکنم
ميدهد بر زلف مشکين پيچ وتاب ديگري



 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت


فدای چشمات

فداي چشمات اگه چشمام بارونيه
فداي چشمات اگه گريم پنهونيه
فداي چشمات اگه هنوز پريشونم به خاطر تو

فداي چشمات تلخي لحظه هاي من
فداي چشمات لرزيدن صداي من
فداي چشمات اگه خراب و داغونم بخاطر تو

بي تو تموم ميشه کارم
خيلي دوست دارم
منو نمي خواي

بي تو
تموم ميشه رويام
ويرون مي شه دنيام
چرا نمياي؟

بي تو
ستاره ها کورند
خاطره ها دورند
منو نمي خواي

بي تو
شباي من تاره
چشمات و کم داره
چرا نمي ياي؟

بي تو تموم ميشه کارم
خيلي دوست دارم
منو نمي خواي

بي تو
تموم ميشه رويام
ويرون مي شه دنيام
چرا نمياي؟




                                                               

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت


fratp30 blog


Cursors

بزرگترین گالری کدهای جاوا