آخه دل من... بغضت و بشکن گریه کن با من..
عشق و عاشقی همش دروغه حتی اونی که میگه دوست داره دروغ میگه میذاره میره
وقتی دلم به سمت تو مایل نمیشود باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند دیوانهی تو است که عاقل نمیشود تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای از آسمان فاصله نازل نمیشود خط میزنم غبار هوا را که بنگرم آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟ میخواستم رها شوم از عاشقانهها دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود تا نیستی تمام غزلها معلّق اند این شعر مدتیست که کامل نمیشود. شكوه ها را بنه، خيز و بنگر در شبي غمگين تر از من قصه ي رفتن سرودي تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودي اي دريغا دل سپردن به عشق تو بيهوده بود وعده ها و خنده هاي تو به نيرنگ آلوده بود اي ز خاطر برده عشق آتشينم رفتي اما من فراموشت نکردم چلچراغ روشن بيگانه بودي سوختم و بيهوده خاموشت نکردم رفتي اما قلب من راضي نشد در فراقت عشقتو نفرين کنم بي تو شايد بعد از اين افسانه ها ترک عشق واين غم ديرين کنم ... تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق تو مثل شبنم عشقی به روی پونه ی عاشق تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته تومثل سایبان امیدی برای یک دل خسته تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم تو مثل خنده ی یاسی و غربت یک غم تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری تو مثل نمنم بارون،لطیف وپاک و صبوری تو مثل هر که هستی مرا به نام صدا کن برای این دل سرگشته هرجاکه هستی دعا کن بزن
امشب
چه خوش مي زني باران
هرگز نبودم با او
زيراين ساز هماهنگ
بزن …
شايد او
ترانه اي عاشقانه مي خواند
با ساز تو
بزن باران
شايد قلب او
به تپشي دوباره افتد
و مرا
در زير اين باران بيابد
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

كه چگونه زمستان سر آمد
جنگل و كوه در رستخيز است
عالم از تيره رويي در آمد
چهره بگشاد و برق خنديد
عاشقا خيز كه آمد بهاران
چشمه كوچك از كوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو طوفان خروشيد
دشت از گل شده هفت رنگ است
تو هم اي بينوا شاد بخرام
كه ز هر سو نشاط بهار است
كه به هر جا زمانه به رقص است
تا به كي ديدهات اشكبار است؟
بوسه اي زن كه دوران رونده است 




| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |

درباره سايت
منوی سايت
آرشيو سايت
پيوندهای سايت
طراح قالب
امكانات سايت